نـمـاز و نـیـایـش

دو رکعت نماز عشق را ب جا می آورم

نماز غذایی

سعید میرزابگیان | سه شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۱۷ ب.ظ | ۰ نظر
بسم الله الرحمن الرحیم
یخچال مثل جیب بابا بود ؛ خالیِ خالی. از بدشانسی عمه نیایش هم میهمان ناخوانده ما بود . توی اتاق کناری داشت نماز می خواند .بابا ، همین طور که پنکه را تعمیر می کرد ، گفت : « از عمّه نماز خوندن رو یاد بگیرید. همیشه نمازش رو سر وقت می خونه ، همیشه هم توی حس راز و نیازش غرق میشه.»
مامان که داشت بساط ناهار را می چید ، حرف بابا را ادامه داد و گفت: « بله ، به این می گن نماز . » بعد رو به بابا کرد و یواش گفت:
« نون که نداریم هیچ ، نون خشک هم نداریم .»
بابا یک مقدار فکر کرد بعد یواش جواب داد :
« این یارو نون خشکیه نون هارو که نبرده؟ »
مامان اخم کرد و یا صدایی که به زحمت شنیده می شد ، گفت :
« می خوای نون گاوی ها رو جلوی مهمونت بذاری ؟ »
بعد بلند شد رفت توی حیاط سرِ گونی نون خشک ها ، یک مشت نون سالم تر ها را سوا کرد و آورد .
 آبجی داشت به خیارهای رنده شده ماست و نعنا می زد .
مامان نون خشک ها را می کوبید و هی غرولند می کرد .
من هم سرگرم عکس های توی سفره بودم ؛
 سرگرم عکس مرغ و ماهی هایی که زیر کاسه های آب دوغ خوری به من چشمک می زدند .  گفتم :
 « به به چه مرغیه ! وای چه ماهی بزرگیه !»
بعد به آن یکی عکس نگاهی انداختم و گفتم :
« مامان اون چیه ؟»  مامان گفت: « کبابه دیگه . »
بلافاصله صدای عمه از اتاق کناری بلند شد : « السلام علیکم و رحمة الله و برکاته . فاطی خانوم ! چرا زحمت کشیدید! وقتی مرغ و ماهی بود دیگه کباب می خواست چی کار؟»

منابع :
رونوشت از کتاب : داستان های کوتاه طنز.....انتشارات سوره مهر.
 http://qomboy.blog.ir/
  • سعید میرزابگیان

نماز غذایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی